مطب دکتر بهاره ساجدی .
چند وقتی بود با بهاره همکار شده بودم . هردومون با هم تو بیمارستان همکار بودیم ولی تصمیم گرفته بودیم که با هم یه مطب هم بزنیم . یه مطب عمومی ! چند وقتی بود مطب رو باز کرده بودیم … به بهاره قبلاً گفته بودم من عاشق اسلیو بودن برای اونم … قبول کرده بود ولی دستور خاصی نمی داد . بهم می گفت سر وقتش ! بهاره خیلی مغرور بود . وقتی با هم بیرون می رفتیم یا حتی تو بیمارستان هم با غرور با من صحبت می کرد … چند روزی بود که می رفتیم مطب . با هم می شستیم بعضی روزها هم فقط من یا … هیچکس تو مطب نبود غیر از من و بهاره و سیما ( منشی ما ) . بهاره صدام کرد . وقتی تو رفتم مطابق معمول گفتم بله … شوکه شدم . بهاره وایستاده بود و داشت به من خیره نگاه می کرد . بلند به من گفت در رو ببند … از الان شروع می شه . نمی خوام دیگه … که یهو گفتم حالت خوبه بهاره ؟ بهاره : خب ؟ … چه غلطا … یادت نره از امروز دیگه اسلیو منی … خیلی خوشحال شده بودم . ولی خیره نگاه کردنش نمی ذاشت از خودم شادی بروز بدم … بدون اینکه بخوام کیرم سفت شده بود … بهاره آروم جلو اومد و بهم گفت … می بینیم که راضی ای … رو زمین . سریع . من سریع رو زمین چهار دست و پا شدم . بهاره بهم می خندید … آروم سمت کمد رفت . از توی کمد یه بسته آورد . آروم اونو باز کرد … توش یه قلاده مشکی بود . بهم نشون داد و گفت اینو همیشه می ذاری تو کشوت . هر وقت که بهت گفتم سریع … منم سریع گفتم چششششششششششششم . قلاده رو انداخت دور گردنم … از اتاق بیرون رفت . در بیرون رو بست . به منشی گفت ناهار رو آماده کنه … ( تن ماهی ) بعد از چند دقیقه اومد . قلاده رو باز کرد و توی کشوم گذاشت . سیما آروم پشت در اومد و شروع به در زدن کرد . بعد از اومدن سیما و نشستنش روی یکی از صندلی ها ، بهاره بهش گفت …. تو اینجا از این به بعد چیزای جدیدی می بینی … اگه بخوای می تونی بری یا … ولی هیچ وقت یادت نره ، چیزایی که می بینی باعث نمی شه تا رفتارت نسبت به مهدی عوض بشه … حقوق و … بعد از چند دقیقه حرفای بهاره تموم شد و سیما قبول کرد که منشی دائمی دفتر باشه … بهاره گفت … پس از الان می بینی که قراره کجا کار بکنی … من می ترسیدم . بهاره به من اشاره کرد . سیما یه ذره ترسیده بود … بهاره آروم گفت قلاده . … من از جام بلند شدم و رفتم قلاده رو برداشتم . سیما کنجکاوانه نگاه می کرد . آروم دور گردنم پیچیدم و بستمش . چهار دست و پا شدم و همون طوری رفتم جلوی بهاره و آروم کفشش رو بوسیدم . سیما داشت شاخ در می آورد . بهاره گفت … سیما جان مهدی برده منه و … آخر حرفاش از سیما گفت حالا بازم می تونی بگی آره یا نه ؟ منشی ما می مونی یا … سیما یه ذره فکر کرد و گفت … نه مشکلی ندارم … هر جور می خواید با هم رفتار کتید … بهاره گفت … فقط یادت نره رفتار تو هیچ فرقی نمی کنه … سیما جور خاصی به من نگاه می کرد … بهاره به من گفت … مهدی پاشو وایسا … بلند شدم . بهاره : نمی خوام پیرهنی یا چیزی تنت باشه … سریع /تعجب کردم . آخه سیما هنوز بود … بهاره کنار سیما نشسته بود … اروم شروع کردم به در آوردن لباسام … پیرهن . زیرپیرهن . شلوارم … دستم رو جلوی شرتم که حسابی تابلو شده بود گذاشته بودم … بهاره می خندید … خب . شرت ؟ سریع تر مهدی … برده کوچولوم … آروم گفتم آخه سیما ؟ … که بهاره بلند ومحکم گفت سریع … بهاره سیما رو نگاه می کرد . دستش رو رو پاهای سیما گذاشت و آروم خندید . سیما ناراحت نبود … داشت لذت می برد … اینو چشماش می گفت … سیما یوهو گفت … پس چرا کاری که می گید انجام نمی ده خانم ساجدی ؟ بهاره بلند شد و اومد جلو من … گفت . سریع تا … من آروم شرتم رو در آوردم … دستم رو جلوی کیرم گذاشتم . بهاره آروم بلند شد و یه کمربند از توی کمدش برداشت . گفت … دستات رو بگیر پشتت… آروم لبام رو بوسید … خیلی شیرین بود … کیرم داشت می ترکید … منو جلوی سیما برد … شروع کرد به مسخره کردنم … بهاره به سیما گفت خب … برو تو حال … پشت میزت … به من گفت چهار دست و پا شو … پشت بهاره آروم رفتم توی حال . باورم نمی شد … بهاره به سیما گفت ان قدر بی کار نباش … ناهار رو بیار … وقتی سیما ناهار رو آورد مال من رو هم توی بشقاب آورد که بهاره اونو گذاشت زیر پاهاش و منم با لیس زدن پاهای بهاره اروم غذا می خوردم … وقتی بهاره ناهارش تموم شد اروم بلند شد و طرف دستشویی رفت … منو صدا کرد . به سیما گفت خوب نیگاه کن … بعد از چند دقیقه بهاره از دستشویی بیرون اومد … تا حالا در این مورد حتی با هم حرف هم نزده بودیم … بهاره به من گفت سریع … سریع … من چهار دست و پا رفتم تو دستشویی … آثار دستشویی بهاره هنوز مونده بود . سریع شستم . بلند شدم و بیرون اومدم . بهاره و سیما داشتن در مورد من با هم حرف می زدن . بهاره گفت … مهدی سریع پارس کن … یالا سگ من … برای اربابم شروع کردم به پارس کردن … حدود ساعت 7 شب که خواستیم بریم … ( من لباس تنم بود … مریض داشتیم ) بهاره گفت دیگه برا امروز کافیه و در و بستیم و داشتیم آماده می شدیم که بریم … من حتی کیفم رو هم برداشته بودم . ( حتی کاپشن هم پوشیده بودم ) که بهاره جلوم وایساد و محکم توی گوشم زد . بهاره : یادت رفت ؟ بدو … سریع پاهاش رو بوسیدم … بهاره گفت … لخت شو . یالا . …خیلی سخت بود ولی سریع این کار رو کردم … حتی شرتم رو هم در آوردم . بهاره آروم اومد جلوی کیر شقم و گفت … دوست ندارم اذیت شه … خالی اش کن . به سیما هم گفت بیا این جلو … اروم شروع کردم به خود ارضایی … وقتی داشت آبم می یومد بهاره آروم خودش رو به من می مالوند … آبم اومد … کاری که عاشقشم تا برای بهاره انجام بدم …

عالی بود
Mozakhraftarin dastani ke ta be hal khondam.
pas chera up nemikoni 1 maham bishtar gozashte ke
Maskhare
Kiram pase kalat inam shod dastan