فرزانه و سیما
بیشتر از 3 ماهی می شد که با فرزانه دوست بودم … نمی دونم چه جوری شد که یه روز که رفتم خونشون بهش آدرس چند تا سایت فتیشی رو دادم و چند تا داستان براش توی هاردش کپی کردم . چند روزی جرأت نکردم بهش زنگ بزنم ولی بر خلاف چیزی که فکر می کردم فرزانه به من زنگ زد و گفت اونا رو خونده و اتفاقا چقدر جالبه ! گفت مهدی اینا واقعیه ؟ منم که فکر می کردم بهترین وقته همه چیزو بهش گفتم … از تمام حس دوست داشتنم … حس فتیش . مازوخیسم . تحقیر و … فرزانه پدرش رو چند سال پیش از دست داده بود و با مادرش تنها زندگی می کرد . وضع مالی هر دومون خوب بود … خیلی خوب . من با مادر فرزانه هم صحبت کرده بودم و اصلاً با هم مشکلی نداشتیم از این لحاظ … ( از این که با فرزانه باشم … ) چند وقتی گذشت ولی ما در اون مورد اصلاً صحبت نکردیم … شب بود که فرزانه به من زنگ زد . گفت فردا بیا خونمون کارت دارم … عین همیشه کلی حرف زدیم و … فردا خوب خودمو خوشتیپ کردم و رفتم خونشون . همونجوری که فکر می کردم مادر فرزانه ( سیما ) هم خونه بود . عین همیشه رفتم تو اتاق فرزانه . اومد پیشم و گفت مهدی مطمئنی می خوای فتیش باشی ؟ می خوای بردة من باشی ؟ یه زره شوکه شدم ولی گفتم … حتماً . آره . … فرزانه اومد پیشم و گفت من در این موردم با سیما صحبت کردم … اون گفت ایراد نداره … تازه خیلی ام خوبه … ولی مطمئنی ؟ منم که دیگه تو حال خودم نبودم گفتم آرررررررررررررررررررررررررررررررره … چند دقیقه ای حرف زدیم . بعد با فرزانه رفتیم تو پذیرایی … سیما هم اومده بود . فرزانه یه لباس تنگ خوشگل پوشیده بود ، سیما هم همینجور … فرزانه و سیما بعد از نشستن من جلوم نشستن . یه زره تعجب کردم ولی … فرزانه گفت خوب مهدی قول می دی همیشه بردم باشی ؟ جلوی مامانم قول بده … منم بلند شدم و طرف سیما محکم گفتم … قول می دم سیما خانوم … فرزانه گفت … اِی بابا … تو که صفر کیلومتر تر از منی … مگه بردة من نیستی ؟ یالا … منظور فرزانه رو نفهمیدم … سیما گفت … خوب شروع کنید دیگه … فرزانه گفت … مهدی لباسات رو در آر … می خوام برده ام جلوی مامانم لخت باشه … بدو … من این آرزوم بود … سریع لباسامو در آوردم … حتی شورتمم در آوردم … سیما بلند بلند قه قهه می زد … فرزانه اومد جلوم . یه شرت زنونه بهم داد و گفت اینو بپوش . خاک بر سرت مهدی … بدو دیگه … الان مامانم از خنده می میره … سریع شرت سیما رو پوشیدم . ( فکر کنم مال اون بود ) خم شدم جلوی فرزانه و اهای فرزانه رو شروع کردم به لیس زدن و بوسیدن . سیما بلند شد و گفت … فرزانه من می تونم بردتو بزنم ؟ … فرزانه خندة کوتاهی کرد و گفت حتما … مال خودتونه … سیما من رو روی مبل برد و خم کرد . محکم با دستاش روی کونم می زد … بیشتر از درد داشتم لذت می بردم … سیما دید درد نمی کشم گفت … فرزانه جون می شه من با کمر این حیوون کوچولوت رو بزنم ؟ فرزانه هم گفت … هووووووووم نه ! می خوام خودم بزنمش … بعد شما ! فرزانه کمربند شلوارم رو در آورد و بالا سرم وایساد . گفت … دراز بکش رو مبل سه نفره هه … من دراز کشیدم . کمربندو بلند می کرد و محکم می زد روی رونا و کونم … جیغ و دادم در اومده بود … سیما بلند و شد و کمربند و گرفت … نمی دونستم می خواد جی کار کنه … با کمر اومد بالا سرم … بهم گفت یالا برگرد … می خوام ببینم مهدی کوچولوت در چه حاله … وقتی برگشتم کیرم داشت می ترکید … منو بلند کرد و سمت تخت برد . اونجا همونجوری باز دراز کشیدم . باور نمی کردم اما شروع کرد به بستن من با طناب و … بعد رفت پیش فرزانه و گفت … می خوای زجر یه پسر رو ببینی ؟ فرزانه کفت … آرزومه … سیما کنارم نشست و با دستش کیرم رو می مالوند … واقعاً شق شده بود … بلند شد و پایین تخت وایساد … سیما کمربندو برداشت و محکم شروع کرد به زدن روی کیر و شکم و تخمام … درد تمام وجودم رو گرفته بود … با تمام وجود داد می زدم … بعد از چند دقیقه سیما بس کرد . با فرزانه کنارم اومدن . قیافم واقعاً خنده دار بود … سیما گفت … آخه بد بخت تو که نمی تونی حتی یه زره تحمل کنی … چطور می خوای بردة دختر من باشی ؟ … فرزانه گفت … مامان بذار برده ام شه … مهدی بی تجربه است … تربیتش می کنیم … قول می دم بتونه نحمل کنه … اون سگ منه … من دوسش دارم … سیما می خندید … فرزانه پاهاشو روی دهنم گذاشت و من شروع کردم به لیسیدن و خوردن پاهاش …

[...] فرزانه و سیما کریسمس دوستان عزیز مبارک ! …………….. راستش هیچ کس هیچ ایدة جدیدی رو نذاشته بود که من خیلی تعجب کردم ! ………………بچه ها یه داستان فوق العاده برای ماه دیگه دارم که به مناسبت ژانویه آپدیتش می کنم … فوق العاده است … ………………یکی از دوستان گفته بود که داستان قبلی جذابیت داستان های قدیمی تر رو نداشت که خوب حق می دم … بچه ها سلیقه ها متقاوته … شاید یکی از یکی از داستانها بیشتر خوشش بیاد و … ……………..یکی گفته بود فونت مطالبم رو عوض کنم ! نمی دونم چی بذارم ؟ … ……………..یکی دیگه از دوستان گفته بود داستانهات فانتزیه و فکر نمی کنم کسی بخواد اونارو انجام بده و فقط می خونه … اما باید بگم داستان های من خلاف واقعیت نیستند … ( تا نباشد چیزکی … ) / کاش می دونستید توی ایران بعضی ها چه جوری زندگی می کنن … …………….در آخر داستان بعدی من یه سوپر داستان فوق العاده است . امیدوارم از داستان فرزانه ( این داستان ) هم خوشتون بیاد … …………….شاد باشید … کریسمس مبارک ! بیشتر از 3 ماهی می شد که با فرزانه دوست بودم … نمی دونم چه جوری شد که یه روز که رفتم خونشون بهش آدرس چند تا سایت فتیشی رو دادم و چند تا داستان براش توی هاردش کپی کردم . چند روزی جرأت نکردم بهش زنگ بزنم ولی بر خلاف چیزی که فکر می کردم فرزانه به من زنگ زد و گفت اونا رو خونده و اتفاقا چقدر جالبه ! ادامه مطلب [...]
فرزانه و سیما « لذت بردگی said this on دسامبر 28, 2007 در 12:44 ق.ظ |
سلام
داستان بسیار زیبایی بود . ای کاش که می شد واقعیت داشته باشه . نمی دونم چه طور می شه یک مادر اینقدر با بچه ش، راحت باشه .
اقا ما منتظريم اي کاش ميشد حداقل اين داستان هاي خارجي رو ترجمه کنيم خيلي داستاهاي خفن و تولاني دارن با تشکر از شما براي وقتي که تو اين وبلاگ ميزارين
خلاصه ايول
ايول ميخواستم بگم کاش ميشد داستانهاي انگليسي رو ترجمه کنيم خيلي باهال و طولاني هستن من دست و پا شيکسته يه چيزي ازشون ميفهمم اونم به زور حداقل زبان به درد چنين روزهايي ميخورد کاش دنبالش بودم
موفق باشي دوست عزيز
خيلي قشنگ بود کاش ميشد اين داستاناي خارجي رو ترجمه کنيم هم طولاني هستند هم کامل اميدوارم به کارت ادامه بدي در داستانات ايده هاي جديد وجود داره
با تشکر
KIRAM TOOt
سلام کاشکی برگردی در سال 2009