fariba

 

توسط آشنایی همسرم با یکی از … توی یه شرکت پزشکی ( کارشون انتقال اعضای بدن و خون و … ) استخدام شده بودم .

اونروز هوا خیلی گرم بود . خونة ما یه بالکن نسبتا بزرگ داره که اون تو معمولا رخت پهن می کنیم یا …

فریبا ( همسرم ) حدود 30 سالش بود و بسیار خوشگل . چند هفته ای بود که بهش راستشو در مورد فتیش و اسلیو … گفته بودم و سرجمع گفته بودم که

این حس و دارم … از اون روز هر وقت چشاش به من می افتاد می گفت فرهاد راست می گی ؟ ….

دو سه روز پیش کنارم اومد و گفت مطمئنی می خوای این کارو کنیم ؟

منم مطمئن گفتم بله .

گفت خوب از الان تا یک هفته برده منی بعد می تونی بهم بگی که می خوای ادامه بدیم یا نه …

منم قبول کرده بودم . دیشب بهم گفت که من هر کاری بخوام می کنما ؟؟؟ منم گفتم من که قبول کردم تو هیچ کاری نمی کنی …

فریبا دیشب کای خرت و پرت گرفته بود . گذاشت تو کمد و در رو بست .

از صبح تو این فکر بودم که چی کارا می کنه … ( اون روز مرخصی گرفتم )

فریبا رفته بود بیرون . وقتی برگشت واقعا خوشگل تر از همیشه شده بود … رفته بود آرایشگاه .

به من گفت آماده ای ؟ من هر کاری می تونم بکنم ؟ ( منم می گفتم بله… ) گفت اصلا من می خوام جلول تو با یکی دیگه سکس کنما

ان قدر خوشگل شده بود ( داشت لباسشم عوض می کرد و خودشو آماده می کرد ) منم گفتم فریبا خانم من تو این هفته فقط برا شما برده ام !

یه نیشخند زد و …

یک ساعتی گذشت .

کاملا آماده بود . به من گفت لخت شم . کاملا لخت بودم . قلاده انداختم گردنم و من رو به دیوار بست . ( هم دستهام به گیره ها بسته بود هم پاها )

حداکثر می تونستم 20 سانتی متر تکون بخورم … اومد جلوم و منم شروع کردم به لیس زدن پاهاش … داشتم واقعا لذت می بردم …

فریبا گفت امروز یه مهمون داریم … شکه شدم ! یعنی چی ؟ گفت مگه قرار نبود تو برده باشی این هفته … می خوام جلوی یکی از دوستام ….

نمی دونم چرا ولی دوست داشتم اون روز تحقیر شم ( نمی دونستم کدوم دوستشه … ) گفتم باشه ایرادی نداره …

تلفنش زنگ خورد …

با یکی حرف می زد و می گفت … باشه حدود 5 دقیقه دیگه …

فریبا چشمای منو بست . دو سه تا چکیده زد تو گوشم و یه جوراب توی دهنم کرد و چسب زد …

بهم گفت فقط گوش می کنی تا بیام پیشت … ( تا اون روز نمی دونستم فریبا هم توی فانتزی هاش این حسو داره )

در باز شده بود . صدای یه مرد رو می شنیدم .

با فریبا روبوسی می کرد .

صدا برام آشنا بود .

صدا صدای مهدی بود . ( مهدی یکی از همکارام و آشنای فریبا بود که تو شرکت … )

مهدی می پرسید فریبا راست می گی ؟ …

فریبا هم با خنده می گفت آراه …

در باز شد . مهدی زد زیر خنده ….

فریبا جلوی من اومد و چشمام رو باز کرد .

دستش یه کمربند بود .. شروع کرد به زدن من … مگه بهت یاد ندادن سلام کنی …

بر خلاف تصورم داشتم لذت می بردم . سریع سلام کردم …

مهدی جلوم اومد … آفرین فرهاد کوچولو … با هم زدن زیر خنده …

فریبا منو باز کرد و با گرفتن قلاده ام گذاشت پاهاشو لیس بزنم .

فریبا به من گفت … من با مهدی یه قرار مهم دارم . توی اون اتاقم . داشت می رفت که یوهو گفت …

می خوای بیای ببینی ؟ شرط داره …

منم گفتم … هر چی باشه قبول می کنم .

باید برده مهدی هم باشی … هر کاری اون گفت انجام بدی .

قبول کردم . ( توی سکس هامون همیشه یه نفر فرضی هم بود … دوست داشتم )

فریبا بقل مهدی بود و داشتن با هم حال می کردن .

یوهو فریبا گفت …

فرهاد بیا … ببین فرهاد ، مهدی خیلی وقا پیشا برده من بود … با هم سکس می کردیم و …

حالا شما دو تا می شید برده هام …

پارس کن کوچو …

مهدی هم لخت شده بود . فریبا منو مجبور کرد کیر مهدی رو لیس بزنم … داشت حالم به هم می خورد …

وسط کلاهک کیر مهدی یه سوراخ عجیبی بود …

حدو نیم ساعتی سه نفری مشغول بودیم و هر کاری که می شد کردیم …

فریبا من رو روی تخت برد . دست و پاهامو محکم بست . ( اصلاً تکون نمی تونستم بخورم ) تعجب کردم آخه یه ملافه سفید و تمیز روی تخت بود …

فریبا با مهدی اومد .

یه آمپول به پاهای من زد …

ترسیده بودم .

اومد بالا سرم و گفت …

شنیدم با شیدا زیادی شوخی می کنی ؟ ( شیدا همکار من / فوق العاده ناز بود ) تازگی ها یه بار همدیگرو بقل کرده بودیم و اون به کیر من دست زده بود …

موبایلش رو فریبا آورد و چند تا عکس از کیر من نشونم داد … باورم نمی شد . ( شیدا اون روز به بهونه اینکه می خواد منو شبا هم داشته باشه

از کیرم عکس گرفت … )

فریبا می خندید آروم و می گفت … ایراد نداره …

من می بخشمت ولی خوب می دونی من چه شرطی رو به شیدا باختم … خوب خودت خواستی عزیزم … ( من به شیدا درباره اسلیو … هم گفته بودم )

فریبا با موبایلش شماره یکی رو می گرفت … الول سلام شیدا جان … آهان … الان …

در رو باز کرد /

چند دقیقه بعد شیدا هم بالای سر من بود … می خندید و می گفت خوب ما اینیم دیگه …

شیدا و مهدی لباساشونو عوض کردن . فریبا هم همینطور … یه روپوش سفید .

شیدا یه دوربین بالای من کار گذاشت … ( یه جوری کج و کله روی لوستر )

شیدا دکتر بود …

از کیفش یه سری چرت و پرت در آورد .

یه آمپولم اون به من زد .

واقعاً ترسیده بودم ولی کیرم حسابی شق بود …

شیدا دستش رو روی کیرم گذاشت و آروم گفت باهاش خداحافظی کن … فریبا سرش رو روی پاهام گذاشت و کیرم رو تا ته توی دهنش کرد …

بی حس شده بود … ( من چیزی حس نمی کردم )

تازه داشتم می فهمیدم قراره چه اتفاقی بیفته … نای داد و فریاد زدن نداشتم … ( دهنم بسته بود )

شیدا شروع کرده بود به جراحی کیرم …

نمی توستم تکون بخورم …

فریبا منو آروم ناز می کرد و می گفت … آخیش … حیوونکی …. ایراد نداره . به جاش تا آخره عمرت از این غلطتا نمی کنی …

بعدا کلی هم ازم تشکر می کنی … فکر کن این فیلمو برای همه من می ذارم …

عملشون تموم شده بود . می شه گفت کیرم رو از جایی که می شد بریده بودن …

فریبا می گفت … ولی خوب کیری بودا … شیدا .

حیف که شرط رو باختم …

باورم نمی شد … قرار بود یه هفته باشه … الان چند ساله ….. هنوز هم اون فیلمو داریم که …

 

 


8 پاسخ to “fariba”

  1. […] ادامه داستان […]

  2. khob bod vali on dastane arminet khili behtar bood.ba tashakor

  3. داستان خوبی بود ولی تو زمان گذاری اشتباه کرده بودی. اول گفتی پریروز بعد گفتی چند سال گذشته.
    موفق باشی

  4. السلام علیک بر تحقیر عزیز …
    عزیز دل برادر بنده مدت زمان مدیدیه که میخوام واست کامنت بذارم ولی نمیشد ؟!؟!؟!؟!
    گویا کامنتای چند تا پست قبلی مشکل دار بود .
    خلاصه ……..
    در مورد داستان باید بگم که بسی رعب انگیزناک بود …
    حالا جدی جدی آلت مبارک اون بنده خدا رو بریدن !!!؟؟؟!!!
    چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    نکنه فردا روز ارباب ما هم باهامون همچین کاری بکنه ……..
    تحقیر جان ترس انداختی تو جونم عجییییییییییییب
    خب حالا اینا رو بیخیال
    اصل حالت چطوره رفیق ؟
    آقا یه سر پیش ما بیا …
    eshtenbakh.blogfa.com
    دوست داشتی سر بزن که انشاءالله یه گفت و شنود مبسوط بزنیم تو رگ …………
    تا بعد…………………

  5. راستی تحقیر جان یه چیزی
    شما پای مبارکتون به وبلاگ سابق ما باز نشد نه ؟
    ذلیل دخترا رو عرض می کنم …
    خلاصه ما وبلاگی داشتیم … یادش بخیر ……….
    فیلتر شد . ولی خب باز چشم مخابرات رو دور دیدیم و دوباره دست به کار شدیم …
    علی هذا پیشمون بیا ، کیفورمون میکنی
    zalile2khtara2.wordpress.com
    تا بعد ……….

  6. عجب ميسترس بي رحمي
    داستان خوبي بود
    اما كوتاه بود

  7. kheily khob bod thanks

  8. مسخره افتضاح و خنک بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: