•آوریل 6, 2009 •
۱ دیدگاه
سلام دوستان
امروز وقتی فهمیدم سایت آویزون … شده ، تصمیم گرفتم حتما طبق معمول ماهی یه داستان
رو تو سایت قرار بدم .
امیدورام خوشتون بیاد …
مهتاب /
دختر خاله ام ( مهتاب ) یکی از اعضای تیم ملی والیبال ایران بود . دوست صمیمی اش ( مهناز ) دختر خیلی مغروری بود .
کمتر پیش می یومد اون بیاد دنبال خاله ام .
تابستون بود ،
پیش خاله ام بودم که مهتاب زنگ زد خونه که بیچاره شدم ماشین پنچر شده نمی تونم پنچر گیری کنم …
خب خاله اینا گفتن یه زنگ بزنیم باباش بره پیشش که من و مهدی ( داداش مهتاب ) گفتم ایراد نداره ما با موتور سریع بهش می رسیم
بده کنار اتوبان منتظر بمونن …
نزدیک خونه خاله بودن … ده دقیقه ای طول کشید … وقتی رسیدیم پیشش مهناز هم پیشش بود .
شروع کردیم به مسخره کردنشون و بعد سلام و خنده و اینا شروع به پنچر گیری کردیم .
مهتاب خیلی خسته بود ، رو صندلی لم داده بود ولی مهناز کنارم بود .
وقتی لاستیک و از زیر ماشین در می آوردم مهناز دست به کمر اومد کنارم و با خنده می گفت .. یالا … مگه نون نخوردی …
یه لحظه سرمو برگردوندم و دیدمش …
یوهو یکه خورد .
وقتی لاستیکو آوردم کنار ماشین اومد کنارم و گفت ناراحت شدی ؟؟؟
گفتم نه ! ( من
slave
بودم … تجربه این کار رو نداشتم ! ولی حس کردم مهناز باید میسترس باشه یا حداقل با اون افکار باشه )
ok
بگو … گفتم مهدی ، داداش مهتابم مثل منه …
OK .
… بگو همین الان بهم بزنگه .
نوشته شده در داستان
•آوریل 9, 2008 •
4 دیدگاه
توسط آشنایی همسرم با یکی از … توی یه شرکت پزشکی ( کارشون انتقال اعضای بدن و خون و … ) استخدام شده بودم .
اونروز هوا خیلی گرم بود . خونة ما یه بالکن نسبتا بزرگ داره که اون تو معمولا رخت پهن می کنیم یا …
فریبا ( همسرم ) حدود 30 سالش بود و بسیار خوشگل . چند هفته ای بود که بهش راستشو در مورد فتیش و اسلیو … گفته بودم و سرجمع گفته بودم که
این حس و دارم … از اون روز هر وقت چشاش به من می افتاد می گفت فرهاد راست می گی ؟ ….
دو سه روز پیش کنارم اومد و گفت مطمئنی می خوای این کارو کنیم ؟
منم مطمئن گفتم بله .
گفت خوب از الان تا یک هفته برده منی بعد می تونی بهم بگی که می خوای ادامه بدیم یا نه …
منم قبول کرده بودم . دیشب بهم گفت که من هر کاری بخوام می کنما ؟؟؟ منم گفتم من که قبول کردم تو هیچ کاری نمی کنی …
فریبا دیشب کای خرت و پرت گرفته بود . گذاشت تو کمد و در رو بست .
از صبح تو این فکر بودم که چی کارا می کنه … ( اون روز مرخصی گرفتم )
فریبا رفته بود بیرون . وقتی برگشت واقعا خوشگل تر از همیشه شده بود … رفته بود آرایشگاه .
به من گفت آماده ای ؟ من هر کاری می تونم بکنم ؟ ( منم می گفتم بله… ) گفت اصلا من می خوام جلول تو با یکی دیگه سکس کنما
ان قدر خوشگل شده بود ( داشت لباسشم عوض می کرد و خودشو آماده می کرد ) منم گفتم فریبا خانم من تو این هفته فقط برا شما برده ام !
یه نیشخند زد و …
ادامه داستان
نوشته شده در داستان
•فوریه 4, 2008 •
6 دیدگاه
روزهای زیبا و شادی داشته باشید … بعد از یه چند وقتی تأخیر که به خاطر انجام کارای شخصیم بود ، اینم اون داستانی که قولش رو داده بودم … قبل از اینکه بخونیدش لازمه بازم بگم که داستانهای وبلاگ من تخیلی نیستند … راستی از ایده هایی که دادید ممنونم . ………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………
چند هفته ای می شد با مریم آشنا شده بودم ، حدوداً سی سالش بود . فوق العاده زیبا … با هم خیلی تلفنی صحبت کرده بودیم و می شه گفت هر دومون برای اینکه پارتنر طرف مقابل باشه آماده شده بودیم . من ( سهیل ) 22 سالم بود … خیلی وقت بود توی رویاهام خودم رو اسلیو فرض می کردم و کلاً با تمام زنایی که می دیدم ( هر کس که خوشگل و … بود ) توی ذهنم باهاش رابطه داشتم .
مریم درست طرف مقابلم بود ، از طرفی حرفه ای بود . یه خصوصیت فوق العاده بی نظیر داشت . مریم جدا از اینکه میسترس بود ، دو جنسه بود . زنی که کیر داشت …
ادامه داستان
نوشته شده در داستان
•دسامبر 28, 2007 •
4 دیدگاه
کریسمس دوستان عزیز مبارک ! …………….. راستش هیچ کس هیچ ایدة جدیدی رو نذاشته بود که من خیلی تعجب کردم ! ………………بچه ها یه داستان فوق العاده برای ماه دیگه دارم که به مناسبت ژانویه آپدیتش می کنم … فوق العاده است … ………………یکی از دوستان گفته بود که داستان قبلی جذابیت داستان های قدیمی تر رو نداشت که خوب حق می دم … بچه ها سلیقه ها متقاوته … شاید یکی از یکی از داستانها بیشتر خوشش بیاد و … ……………..یکی گفته بود فونت مطالبم رو عوض کنم ! نمی دونم چی بذارم ؟ … ……………..یکی دیگه از دوستان گفته بود داستانهات فانتزیه و فکر نمی کنم کسی بخواد اونارو انجام بده و فقط می خونه … اما باید بگم داستان های من خلاف واقعیت نیستند … ( تا نباشد چیزکی … ) / کاش می دونستید توی ایران بعضی ها چه جوری زندگی می کنن … ……………. در آخر داستان بعدی من یه سوپر داستان فوق العاده است . امیدوارم از داستان فرزانه ( این داستان ) هم خوشتون بیاد … …………….شاد باشید … کریسمس مبارک ! بیشتر از 3 ماهی می شد که با فرزانه دوست بودم … نمی دونم چه جوری شد که یه روز که رفتم خونشون بهش آدرس چند تا سایت فتیشی رو دادم و چند تا داستان براش توی هاردش کپی کردم . چند روزی جرأت نکردم بهش زنگ بزنم ولی بر خلاف چیزی که فکر می کردم فرزانه به من زنگ زد و گفت اونا رو خونده و اتفاقا چقدر جالبه !
ادامه مطلب
نوشته شده در داستان
•دسامبر 7, 2007 •
نوشتن دیدگاه
سلام دوستان … این داستان جدید رو تازه نوشتم ، امیدوارم خوشتون بیاد … راستی بچه ها اگه ایده ای هم دارید برام بفرستید ( یا تو نظرات … یا به میل : Lezattahghir@yahoo.com ) … منتظر ایده ها تون هم هستم … راستی امیدوارم وبلاگ زیر پاهای او سریع تر برگرده به جمعمون … من که خودم همیشه این وبلاگو می خوندم و … ………………………………………………………………………………………شیلا . بعد از نامزدی کوتاهمون ، بیشتر از 2 ماه نبود که ازدواج کرده بودیم و به خونمون رفته بودیم . من نسبتاً وضع خوبی داشتم و یه مغازه تو بازار داشتم ( البته اونجارو اجاره داده بودم و خودم تو بنگاهم کار می کردم ) سمیرا ( همسرم ) دختر خیلی خوبی بود ، خیلی خیلی شیطون بود و معلوم بود که قبل از ازدواج دوران پر ماجرایی رو مثل خود من سپری کرده … من عاشق اسلیو و میسترس بودم و البته از دو حالت اون خوشم می یومد … ولی دلم نمی خواست سمیرا چیزی از اون بفهمه … اصلا .سمیرا شب وقتی داشتیم باهم می رقصیدیم بهم گفت فردا یکی از دوستام می یاد پیشم ، شیلا … تو ندیدیش … اگه تونستی زود بیا دوس دارم تو هم باشی پیشم … منم خوب برام جالب بود شیلا رو ببینم … ظهر بود که بنگاه رو بستم و خونه رفتم . وقتتی رسیدم یه جفت کفش زنونه جدید رو دم در دیدم . فهمیدم شیلا اومده . درزدم و تو رفتم … شیلا دوست سمیرا اومده بود و خیلی خیلی گرم با من مشغول حرف زدن شد . یه جور خاصی بهم نگاه می کرد اما من توجه خاصی بهش نداشتم . تلفنمون زنگ زد . سمیرا گوشی رو برداشت و بعد بهم گفت ، حمید من باید یه سر برم پایین ، فرزانه ( همسایه مون که پاش شکسته بوده … ) ازم کمک خواسته … نمی دونم چه اتفاقی اقتاده …
ادامه داستان
نوشته شده در داستان
•نوامبر 11, 2007 •
8 دیدگاه
سلام دوستان . با اینکه خیلی نظرات کمه ( در مقابل بازدید و بیننده ) ولی چون هنوز اول کار وبلاگ زود به زود آپدیت می کنم … منتظر حرفاتون هستم … ……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………… من ندا هستم . 33 سالمه و همسرم فرزاد 35 سالشه . 8 سال بیشتره که با هم ازدواج کردیم … همسایه ( واحد روبرویی ) ما خانواده ای زندگی می کنن که حداقل ادعای خیلی با کلاسی دارن . پسرش آرمین 20 سالشه ( تک فرزند ) و مادر سیمین حدود 39-40 ساله است . خیلی به خودش می رسه و از نظر بدنی هم خیلی زیبا ست ، معلم بدن سازی هم هست و کلی کلاس رقص و … داره ! من و فرزاد هر دومون حس فتیشی از نوع اربابیش رو داریم … تو سکس هایی که با هم داشتیم سعی می کنیم همدیگرو راضی کنیم ولی … چند باری که من خونه سیمین بودم قشنگ دیده بودم که آرش خیلی بد جور و بهتر بگم هیز به پاهام نگاه می کنه … حدس می زدم که اون حس فتیشی یا بردگی داشته باشه …
http://tahghir.wordpress.com/armin/
نوشته شده در داستان
•نوامبر 6, 2007 •
۱ دیدگاه
سلام .امیدوارم حالتون خوب باشه … داشتم نا امید میشدم . توی این یک هفته ای که از شروع به کار این وبلاگ می گذره توقع داشتم خیلی بیشتر بازدید کننده داشته باشم ، یا حتی از یکی از وبلاگای فعال ( نسبتاً ) این زمینه هم کمک خواستم تا حداقل … اما برام خیلی جالب بود که نه تنها حتی لینکم نکرد ، حتی آدرس سایتم رو از توی نظرات وبلاگش هم حذف کرد ! یکی از بازدید کننده ها نظر داده بود که چرا اینها رو می نویسید و دخترهای مردم رو منحرف می کنید ؟؟؟؟؟ فکر کنم لازمه بگم من هیچکس رو مجبور به خواندن این وبلاگ نمی کنم . حتی توی کلماتم ( توی متن ) از همه جور کلمه ای از قبیل ک ی ر / ک س یا … استفاده می کنم ، پس معلومه موضوع نوشته های این وبلاگ چیه … یکی از دوستان پرسیده بود از خودم بیشتر بگم … فکر کنم به این چند خط باید بسنده کنم …تو تهران زندگی می کنم . دانشجوی هستم / همزمان کار می کنم . 21 سالمه و همون طور که تو اولین پستم نوشتم تنها هدفم از زدن این وبلاگ پیدا کردن کسی هست که نقطه مقابل من باشد . میسترس . موفق باشید . ……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………
پیشنهاد مونا … از لحاظ مالی وضع خیلی خوبی داشتیم . حدود 7 سال از ازدواج من و پگاه می گذشت . از سال سوم ازدواجمون بردگی من برای پگاه شروع شده بود . قبل از اینکه اون به من این موضوع رو بگه من خودم آرزوم بود … وقتی پگاه به من از علاقه اش به تسلط و … گفت منم با کمال میل قبول کردم . قرار نبود همه از این موضوع خبردار بشن اما با مرور زمان اغلب کسانی که با ما ارتباط داشتند فهمیده بودن که رابطه من و پگاه بیشتر از یه زن ذلیلی یا … است . امسال تابستون طبق معمول رفتیم شمال . دورتر از چالوس ( نرسیده به نور ) یه محله تهرانی نشین البته بهتره بگم ویلا نشین تهرانی ! هست که ما هم اونجا یه ویلا داریم . ( هدیه پدر پگاه به ما ) یه زمین 700 متری که یه ویلای 100 متری دوبلکس توش هست . وقتی شمالیم من به طور کامل سگ و برده اربابم پگاه هستم . چند روزی بود اونجا بودبم . من همیشه لختم . حق لباس پوشیدن ندارم . صبح ها با پگاه توی حیاط ورزش می کردیم . کار هر روز من کتک خوردن از پگاه هم هست … خیلی این کار رو دوست داره … کلاً درباره پگاه اینو بگم که فوق العاده خشن …
ویلای کناری ما برای دو تا زن هست که مجردی معمولاً می یان . زهره ( 36 ساله ) و مونا (37 ساله ) . هر دوشون دکتر هستند . البته مونا پزشک و جراح داخلی و زهره پرستار . تا جایی که من حدس می زنم و درباره اش با پگاه حرف می زدیم فکر کنم لز هستن و کلاً از مردا بدشون می یاد به خاطر همین مجرد هستن البته بعضی وقتا با کسایی رابطه دارن …
http://tahghir.wordpress.com/pishnahdmona/
نوشته شده در داستان
•نوامبر 3, 2007 •
۱ دیدگاه
چند ماهی از ازدواجمون گذشته بود . می شه گفت هر روز چیزای جدیدی می دیدم . با ستاره دوست بودم . با هم چندین بار رابطه اسلیو و میسترسی داشتیم . ان قدر دوستش داشتم که حتی چند دفعه هم خواستگاریش رفتم . بالاخره ان قدر با هم حرف زدیم تا راضی اش کردم که با هم ازدواج کنیم . توی دو ماهی که با هم نامزد بودیم تمام حرفهامون رو بهم زدیم . شرایطش خیلی سخت بود ولی خب آرزوی من این بود . تمام آرزوم . شرایطش خیلی سخت بود . واقعاً باید مثل یه برده براش می شدم توی زندگیم . توی خونه یه جای خاصی داشتم . یه چیزی شبیه به یه لونه .http://tahghir.wordpress.com/mehmani/
نوشته شده در داستان