سلام دوستان
امروز وقتی فهمیدم سایت آویزون … شده ، تصمیم گرفتم حتما طبق معمول ماهی یه داستان
رو تو سایت قرار بدم .
امیدورام خوشتون بیاد …
مهتاب /
دختر خاله ام ( مهتاب ) یکی از اعضای تیم ملی والیبال ایران بود . دوست صمیمی اش ( مهناز ) دختر خیلی مغروری بود .
کمتر پیش می یومد اون بیاد دنبال خاله ام .
تابستون بود ،
پیش خاله ام بودم که مهتاب زنگ زد خونه که بیچاره شدم ماشین پنچر شده نمی تونم پنچر گیری کنم …
خب خاله اینا گفتن یه زنگ بزنیم باباش بره پیشش که من و مهدی ( داداش مهتاب ) گفتم ایراد نداره ما با موتور سریع بهش می رسیم
بده کنار اتوبان منتظر بمونن …
نزدیک خونه خاله بودن … ده دقیقه ای طول کشید … وقتی رسیدیم پیشش مهناز هم پیشش بود .
شروع کردیم به مسخره کردنشون و بعد سلام و خنده و اینا شروع به پنچر گیری کردیم .
مهتاب خیلی خسته بود ، رو صندلی لم داده بود ولی مهناز کنارم بود .
وقتی لاستیک و از زیر ماشین در می آوردم مهناز دست به کمر اومد کنارم و با خنده می گفت .. یالا … مگه نون نخوردی …
یه لحظه سرمو برگردوندم و دیدمش …
یوهو یکه خورد .
وقتی لاستیکو آوردم کنار ماشین اومد کنارم و گفت ناراحت شدی ؟؟؟
گفتم نه ! ( من
slave
بودم … تجربه این کار رو نداشتم ! ولی حس کردم مهناز باید میسترس باشه یا حداقل با اون افکار باشه )
ok
بگو … گفتم مهدی ، داداش مهتابم مثل منه …
OK .
… بگو همین الان بهم بزنگه .
